من به زور بلند شده بودم تازه گاردمو آوردم پایین نسبت به آدما تازه داشتم با همه چی کنار میومدم چرا برگشتی؟
مگه منو نزاشتی پشت سرت مگه یه کاری نکردی ازهمه متنفر بشم از همه بترسم از همه بدم بیاد مگه یه کاری نکردی از خودم هم بدم بیاد خودمو از همه قایم کنم و پس ذهنم این باشه هیچ کس نباید منو دوست داشته باشه الان چرا برگشتی باز؟
چرا باز طفلکم میکنی نسبت به خودم؟ چرا یه کاری میکنی تو اتاق تاریک خودمو تاب بدم بگم تموم میشه گریه نکن گریه نکن باز درگیر دکتروبیمارستان میشی
میخوام ببخشم،
میگم بخشیدم ولی معده دردام نمیزارن گریه های نصف شبم نمیزارن شبی که تا صبح گریه میکردم نمیدونستم بابت سوگیه که دارم یا رها شدنم نمیزاره
میگم بخشیدم که آروم بمونم که دستام نلرزه میگم که اینجوری نرم تو خودم میگم بخشیدم که چشمم از اشک برق نزنه میگم بخشیدم ولی خودت کلاهتو قاضی کن ببین تو قابل بخشیدنی؟
پ.ن:
میدانی چهچیز خیلی خوفانگیز است؟
آنکه، از کنار کسی که روزی ریز و درشت زندگیات را برایش میگفتهای، چون غریبهای عبور کنی.